زمزمه های دلتنگی

من و دلنوشته هام

داشتم ببین  تیکه تیکه های دفتر دلم پرسه میزدم..راستی !!! من و تو چقدر با هم فرق داشتیم .

یادته ...اون وقتام با تو بودم اما نداشتمت. مال من بودی اما نبودی...

اون وقتام  تو تنهاییهام بهت سلام میدادم

تو خیالم حالت رو میپرسیدم، سراغت رو میگیرفتم ، گداییت میکردم

پرستشت رو نقاشی میکردم ، احساسمو نشونت میدادم ، شعرت میکردم

قابت میکردم ، وقتی اونجوری بودی که نباید می بودی ، وقتی باید منو میدیدی و نمیدیدی  چه فرقی میکرد بودن یا نبودنت  ؟

وقتی جواب دلم برات تنگ شده گفتنم ، خواهش میکنمی بود که به غریبه ترین رهگذرها هم خرجش نمیکردی چیکار باید میکردم ؟

عجب زخمی تو به دلم زدی و روزگار به سرنوشتم . اونقدر که هروقت مینویسم بچه ها میگن چه سیاه مینویسی مریم..رنگی..کلامی..لحنی...

تموم شیرینی های زندگی از یادم رفتن...

میبینی چه تلخ شدم  !!

.

 

 دروغ چرا برای عوض شدن تلاشی هم نکردم خیال هم نبافتم وگرنه میشد مثل تموم پرونده های زندگی آدمهای بازنده ، حق رو به خودم بدم و تورو محکومت کنم و پرونده مختومه بشه اما نکردم چون نخواستم ..

چون گاهی اوقات به آخر خط که میرسی برگشتن از اون دیوونگیه...

از اون دیوونگی ها که اسمش حماقته..

نه اشتباه نکن..جا نزدم ..پشیمون هم نشدم..تاوان حماقت مشترک اشتباه رو من دارم به بدترین وجه ممکن پس میدم

اما شاید همینجا برای پی بردن به اشتباه جای بدی نباشه.

شاید باید بگم خدارو شکر چراکه اگه دیرتر میشد دیگه هیچ راهی برای تشخیص اول و آخر هیچ راهی نبود..

من با تموم سختی ها بازم برنده ام....

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات () |


Design By : Night Skin