زمزمه های دلتنگی

من و دلنوشته هام

 

وقتی زندگی یه جاهای از پا درمون میاره ، وقتی تموم دنیا با اون اسمون بزرگ و رنگیش دیگه جایی واسه ما و غمامون نداره ، وقتی نزدیکترین رفیقت بزرگترین غم دنیارو بهت هدیه میده ، وقتی بهترین دوستت عمیقترین زخم روزگارو بهت میزنه و تنها تو میمونی و تنها همدمت که یه عالمه دلتنگیه

وقتی دلت میخواد کسی باشه و پا به پای حرفات بشینه و همدردت بشه و کسی نباشه

وقتی دلت بخواد  داد بزنی و بگی خسته ای درمونده ای نمیخوای ادامه بدی  اما چشم وا کنی و ببینی دورو بریات همه خوابن

وقتی دلت میخواد به همه بگی هیچ چیزی اونجوری نیست که اونا فکر میکنن و هیشکی باورت نمیکنه

بودنت چه معنی میده وقتی بخوای کاری رو انجام بدی و نتونی...

گاهی وقتا ما به جایی میرسیم که از(( من )) منمون چیزی برامون نمونده ، میرسیم به جایی که خیلیا بهش میگن ته خط...

تموم بودنمون رو ازمون گرفتن و فقط از منمون یه بغل غم مونده و یه آه طولانی..

 چشمامونو میبندیم و به هرچیزی که دم دستمونه چنگ میندازیم تا بیشتر از این سقوط نکنیم..

اما غافل از اینکه چنگی که با چشم بسته اس یه سقوط بزرگتره..

من نمیخوام اینجوری بشه..میخوام شروع کنم ..میدونم سخته که کسی به ته خط برسه اما بازم بخواد شروع کنه که دوست بداره که  دوست داشته بشه  که شاد باشه و بتونه اونو با عزیزانش که نمک رو زخماش میپاشن قسمت کنه  ...میبینی ؟ عجب رویی دارم میخوام شروع کنم  دوباره اما اینبار با روحیه ای  باز و چشمایی بازتر

اما چطوری میشه شروع کرد ؟

 شروعی بدون دلهره ، بدون اضطراب ، بدون نگرانی و بدون دلواپسی....

 

نوشته شده در یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات () |


Design By : Night Skin