زمزمه های دلتنگی

من و دلنوشته هام

سلام

سلامی که امروز برات مینوسم رنگش فرق میکنه  شاید همرنگ بچگیامون که هیچ رنگی خوشرنگ تر از اون رنگ نیست.....

مریم امروز بد جور دلش گرفته ..

زمانی که بچه بودیم تمام دنیامون حسی بود که توی خاله خاله بازیامون  داشتیم ...توی اون نگاه گرم و خالصی که توعالم بچگی قلبمونو داغ داغ میکرد...فکر میکردیم اگه زود زود بزرگ بشیم  همونایی میشه که فکرشونو میکنیم پس تموم سعیمون این شد که با سرعت نور بزرگ بشیم .

من چشم میگفتم و تو اهسته میخندیدی ..نمی دونستم چشم گفتن من وقتی کلی ادم چشم به فرمان تو هستند به چشمت نمی اد .

بزرگ و بزرگتر شدیم و فاصله ها واسمون رنگ و لعاب گرفتن...دوست داشتنامون رنگ عادت گرفتن  و  پی بهونه بودیم تا از همدیگه ایراد بگیریم...جدا شدیم به همین اسونی ..

رنگی شدیم شایدم همرنگ دنیا...خواستیم باز دل ببندیم شرایطمون عوض شد معیارامون چیزای دیگه شد...دل بستیم دل دادیم دل باختیم... تا به خودم اومدم دیدیم جز اون چند نفری شدم که بازیچه دست اونی بودیم  که تموم دنیام بود

بازم باختم به همین راحتی...

کجای این معادله غلط بود نمیدونم  ..تو بردی قهرمان تر.

اونجوری نگام نکن ..اره قهرمان تری ..کسی که بتونه تو این روزگار تموم دار و ندار کسی بشه قهرمانه ..اما قهرمانتر اونیه که به راحتی همشو زیر پاش لگد کنه و از روش رد بشه  و تو قهرمانتری .

وقتی فکر میکنم میبینم تو چقدر کردی و من نکردم..چقدر گفتی و من نگفتم ..چقدر دیدی و من ندیدم ...چقدر شکستی و من نشکستم .

کوچیکم کردی تا بزرگتر ببیننت..هرچی خواستی گفتی و تو دلت نگهشون نداشتی  چون  تو دل کوچولوت جابیی واسشون نبود ..بدیهامو دیدی و چشمتو روشون نبستی  و اونقدر کردی و گفتی و دیدی  که شکستم اما کاش شکستنم رو هم میدیدی.

دلم میخواست تنبیه رو کم میکردی و تخفیفت رو زیاد

دیوونه ام نه ؟

خواستم بازم شروع کنم اما دیگه نه  دلی واسه طپش داشتم  نه اعتمادی به احساسم نه نایی واسه شروع کردن  نه هدفی واسه ادامه دادن.

حالا من موندم و یه عالمه خاطره...

میبینی این مریمی که تو ساختیش ...

 حالا خیالت قرص شد ؟

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |


Design By : Night Skin