زمزمه های دلتنگی

من و دلنوشته هام

به نام او:

 

بعد اینهمه سال سکوت و سکون ، شروع کردن و حرف زدن یه کم سخته اما به قول دکتر شریعتی (( وقتی که عشق فرمان میدهد محال سر تسلیم فرو می اورد ))

پس منم با عشق شروع میکنم تا هر نشدنی شدنی بشه .

.

 

نمیدونم تا حالا شده یه لحظه حس کنی تو این زمان و مکان گم شدی؟

 

حس کنی نمی دونی از کجا اومدی و به کجا میخوای بری ؟

 

حس کنی از زمان و مکان جدایی و دنبال بهوونه ای برای بودن باشی ؟

 

میدونم که این احساسو بار ها و بارها تجربه کردی و بعد از اون  یه عا لمه دلتنگی به سراغت اومدن.

 

شایدم یه کم اون ته ته های دلت واسه حال و روز خودت غصه خوردی اما ماها یاد گرفتیم که به قول امروزیا صورتمونو با سیلی سرخ کنیم گرچه این روزا روزگار چنان سیلی هایی به ادم میزنه که جاش تا ابد الدهر تو صورت که چه عرض کنم تو لحظه لخظه های زندگی ادم میمونه .

 

اما اگه یه کم  کم بیاری و خم بشی میشکنی..این رسم روزگاره ماست.....دستتو بزار رو جای سیلی روزگار یه نگاه به اون بالا بنداز یه چراغ بزرگ تو دلت روشن کن و شروع کن .

 اما اینبار سعی کن به  سیلی های روزگار جا خالی بدی ... خستش کن اما نزار خمت کنه وبزار اگه قرار بمیری هم ایستاده بمیری ......

 

نوشته شده در شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸۸ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |


Design By : Night Skin