زمزمه های دلتنگی

من و دلنوشته هام

 

سلام :

نمیدونم اینبار از کجای قصه شروع کنم .با پرسیدن حال و احوالت یا گله گذاری ، شایدم با مرور روزایی که گذروندیم ...

خیلی خوب مثل اینکه نیازی به احوالپرسی نیست پس یه راست میرم سر اصل مطلب :

خودت بگو چقدر نفس نفس زدم تا تورو توی گوشه دنج اولین روز یک ظهر بهاری پیدات کردم و چقدر آروم و و با آرامش و بی نفس زدن  دستم رو ، وازه های سرگردان و  دلم رو پس زدی ؟

هوست کردم . تو مرد همه فصل هام بودی اما حالا تو هیچ فصلی کنارم نیستی و نمیشه پیدات کرد .

خبر جدید اینکه اونی که تو رویاهام بود برای همیشه از رویاهام پاک شد و از اون جلوتر نیومد .

منی که اونو تو عالم واقعیت برای همیشه میخواستم منو از رویاهاش بیرون کشید .

                                                                         

                                                                             .

چقدر بده که تنهاییهمو با کسی قسمت میکنم که تو قسمت من نیست .

من حتی تو کمترین لحظه خلوت و تنهاییش  لحظه ای به ذهنش هم نمیرسم .

دلم شکسته

 آدم رویاهای اون ، حقیقت رو و حقیقت آدم رویاهای منو شکست .

این عدالته یا بی عدالتی ؟

قضاوتش به عهده اونایی که میتونند بین عشق و قسمت و حقیقت دیوار بکشند ....

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |


Design By : Night Skin