زمزمه های دلتنگی

من و دلنوشته هام

 

سلام :

نمیدونم اینبار از کجای قصه شروع کنم .با پرسیدن حال و احوالت یا گله گذاری ، شایدم با مرور روزایی که گذروندیم ...

خیلی خوب مثل اینکه نیازی به احوالپرسی نیست پس یه راست میرم سر اصل مطلب :

خودت بگو چقدر نفس نفس زدم تا تورو توی گوشه دنج اولین روز یک ظهر بهاری پیدات کردم و چقدر آروم و و با آرامش و بی نفس زدن  دستم رو ، وازه های سرگردان و  دلم رو پس زدی ؟

هوست کردم . تو مرد همه فصل هام بودی اما حالا تو هیچ فصلی کنارم نیستی و نمیشه پیدات کرد .

خبر جدید اینکه اونی که تو رویاهام بود برای همیشه از رویاهام پاک شد و از اون جلوتر نیومد .

منی که اونو تو عالم واقعیت برای همیشه میخواستم منو از رویاهاش بیرون کشید .

                                                                         

                                                                             .

چقدر بده که تنهاییهمو با کسی قسمت میکنم که تو قسمت من نیست .

من حتی تو کمترین لحظه خلوت و تنهاییش  لحظه ای به ذهنش هم نمیرسم .

دلم شکسته

 آدم رویاهای اون ، حقیقت رو و حقیقت آدم رویاهای منو شکست .

این عدالته یا بی عدالتی ؟

قضاوتش به عهده اونایی که میتونند بین عشق و قسمت و حقیقت دیوار بکشند ....

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

 

سلام :

اونی که دیگه مال من نیستی

نمیدونم حالا که این دلنوشته ها رو می نویسم تو در جستجوی کدوم آرزوی گمشده خودت هستی و خودت آرزوی گمشده کی هستی ؟

ولی هرجا که هستی متاسفم به خاطر همه اون شبهای سرسام گرفته که تا سپیده صبح به خاطر تو دیوانه وار گریه میکردم .

دوست داری حالا بعد از سالها خاموشی یکباره حرفهای منو گوش کنی  ؟؟

حرف که نه...فریادهای فراموش شده و بغضهای فرو خورده و دلتنگی های ندیده شده ...

از من انتظار نداشته باش که سراپای این صفحه های سپید درهم ریخته رو که بناست دردهای دلم تو لابه لای معنی هاشون ، سیاهی درد بی پایان منو ناپدید کنند با توصیف زیباییهای تو سیاه کنم...من دیگه اون آدم سر خورده مایوس و تنهای سابق نیستم

                                                                              .


گذشت زمان ، تو اعماق وجودم ، تو پریشونی روحم  ، تو تار و پودم آتشی شعله ورکرده که هر شعله اش عصاره صد ها هزار کینه و هزاران هزار عشق انسانیه .

طپش قلبم همونی که تو گذشته های پوچ بستر درهم ریخته مشتی عشق  و اشک آسمونی بود طپش همون قلبم ، امروز فریاد ظلمت شکن تاریکی عصیان حقیقت یه عشق به ظاهر جاودانیه .

مریم حالا حصار فولادینیه که اشک عجز تو چهار دیوار شکست بر ندارش زندونیه و دلم سرچشمه آهنگ هاییه که نغمه های شب زنده دارش مقدمه ای بر پایان وحشتناک شب وحشت زده ظلمتهامه .

.

.

.

.

.

                                                                                    من میخوام دوباره زندگی کنم...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |


Design By : Night Skin