زمزمه های دلتنگی

من و دلنوشته هام

سلام اما یه سلام سبز یواش...

امروز یکم همه چیز خوبه

اصلا میدونی چیه ؟ هر چیزی که آدمو  حقیقی تر و روشن تر و بزرگتر کنه خوبه

هر چیزی که تورو پر کنه از چیزهای خوب که خوبتر بشی قشنگه..

حالا با اینکه بهاره اما مدار صفر درجه اتاق تنهاییم دم کرده و تنهاست بی رطوبت چشمات و خشکه بدون بازدم تو ، شاید هم منتظر کسیه که شرجی بکنه این مه گرفته غمگین رو .

                                                              .

 

                                                           .

تمام روزهامو رنگ میزنم تا شاید یک گوشه این تابلوی رنگارنگ مرموز مکان غیر قابل پیش بینی ملاقات من و تو باشه .

اون روز و اون ثانیه رو گل بارون میکنیم و هر سال میریم یه جای دنج و تو آرزوهای دورمون اونها رو قاب میکنیم و به هیچ کسی هم نشونش نمیدیم..

اینبار نمیزارم هیچ روزی ، پناه من تنها رو ازم بگیره و بی پناه بمونم ..میدونم تورو چشمت میکنن چون همه چیز داری و منو چون تورو دارم...

تویی که نمیدونم کی هستی کجا هستی و کی میای اما میدونم یه روزی یه جایی یه وقتی میای ...

چقدر دلم خوشه نه ؟

نوشته شده در یکشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

داشتم ببین  تیکه تیکه های دفتر دلم پرسه میزدم..راستی !!! من و تو چقدر با هم فرق داشتیم .

یادته ...اون وقتام با تو بودم اما نداشتمت. مال من بودی اما نبودی...

اون وقتام  تو تنهاییهام بهت سلام میدادم

تو خیالم حالت رو میپرسیدم، سراغت رو میگیرفتم ، گداییت میکردم

پرستشت رو نقاشی میکردم ، احساسمو نشونت میدادم ، شعرت میکردم

قابت میکردم ، وقتی اونجوری بودی که نباید می بودی ، وقتی باید منو میدیدی و نمیدیدی  چه فرقی میکرد بودن یا نبودنت  ؟

وقتی جواب دلم برات تنگ شده گفتنم ، خواهش میکنمی بود که به غریبه ترین رهگذرها هم خرجش نمیکردی چیکار باید میکردم ؟

عجب زخمی تو به دلم زدی و روزگار به سرنوشتم . اونقدر که هروقت مینویسم بچه ها میگن چه سیاه مینویسی مریم..رنگی..کلامی..لحنی...

تموم شیرینی های زندگی از یادم رفتن...

میبینی چه تلخ شدم  !!

.

 

 دروغ چرا برای عوض شدن تلاشی هم نکردم خیال هم نبافتم وگرنه میشد مثل تموم پرونده های زندگی آدمهای بازنده ، حق رو به خودم بدم و تورو محکومت کنم و پرونده مختومه بشه اما نکردم چون نخواستم ..

چون گاهی اوقات به آخر خط که میرسی برگشتن از اون دیوونگیه...

از اون دیوونگی ها که اسمش حماقته..

نه اشتباه نکن..جا نزدم ..پشیمون هم نشدم..تاوان حماقت مشترک اشتباه رو من دارم به بدترین وجه ممکن پس میدم

اما شاید همینجا برای پی بردن به اشتباه جای بدی نباشه.

شاید باید بگم خدارو شکر چراکه اگه دیرتر میشد دیگه هیچ راهی برای تشخیص اول و آخر هیچ راهی نبود..

من با تموم سختی ها بازم برنده ام....

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات () |

اینروزا حال و احوالم دیدنی نیست.گاهی وقتا اگه لابه لای حرفام طعم خوشی رو حس کردی بدون  ناخواسته از دست قلمم در رفته .امروز بی جهت ته دلم برای آزارهات هم تنگ شده .هوای بی  پاسخی هات شایدم به قولی هوای بی محلی هاتو . نازهای بدون نیازتو..هوای همه چیزهای ساختگی ذهنم رو که هیچ هم نبود...نه که فکر کنی دلم برات تنگ شده ها ..نه به قول قدیمی ها بزنم به تخته دلم دیگه برای کسی تنگ نمیشه ..

تنها اشتباه من این بود که من تورو با صاحب رویاهام ، حاکم آرزوهام ،با قاضی تقدیرم و با مهر کننده بزرگ سرنوشت خط خطیم اشتباه گرفتم..اشتباهی به قیمت یک دنیا عمر...کلی تنفس به هدر رفته بی بازدم و کرور کرور شبهای پر گریه بی ستاره  تاریک...

.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 گاهی این آخر خطه که به آدم یاد میده اول خط کجاست .

اما حالا دیگه فرقی نمیکنه..دلم خسته است..حوصله خودش رو هم نداره.تنها به این فکر میکنه که تمام افرادی که ناخواسته دلیل تولد دیگران میشند ، محکومند اما هیچ راه قانونی و مناسبی برای صدور هیچ حکمی در مورد اونها پیدا نمیشه..

دلم تنهاست عین درخت سپیدار روبروی خونمون ...عین آسمون  عین قوی بی جفت در حال مرگ و شاید هم عین همه..حتی  آدمهایی که فکرش رو هم نمیکنن که تنها باشند اما هستند...

گاهی وقتا دلم میخواد دنیا رو از این یکنواختی در بیارم براش لازمه... اما وقتی نمیتونم کمکی به دلم بکنم تکلیف دنیا معلومه...

بازم خیلی حرف زدم نه...میدونم...

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات () |

سلام :

میتونی چند دقیقه وقتتو با تموم بی وقتیت بهم بدی؟

میدونی چیه ؟؟

هر کدوم از ماها وقتی حتی یه جفت گوش شنوا واسه شنیدن حرفامون اون بیرون پیدا نمیکنیم پناه میبریم به دنیای مجازی و دو.ستای مجازی ..اما دوستایی که نه به خاطر ظاهرمون دوستمون دارن و به ما سر میزنن بلکه احساسات مشترک مون مارو به هم وابسته میکنه ...

 

 

دوست مجازی من ..از اینکه دوستی مثل تو دارم که منو به خاطر احساساتم و طرز تفکرم دوست داره به خودم میبالم و میدونم که تو فریبنده ظاهرم نشدی...از داشتنت خوشحالم ....

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات () |

 

وقتی زندگی یه جاهای از پا درمون میاره ، وقتی تموم دنیا با اون اسمون بزرگ و رنگیش دیگه جایی واسه ما و غمامون نداره ، وقتی نزدیکترین رفیقت بزرگترین غم دنیارو بهت هدیه میده ، وقتی بهترین دوستت عمیقترین زخم روزگارو بهت میزنه و تنها تو میمونی و تنها همدمت که یه عالمه دلتنگیه

وقتی دلت میخواد کسی باشه و پا به پای حرفات بشینه و همدردت بشه و کسی نباشه

وقتی دلت بخواد  داد بزنی و بگی خسته ای درمونده ای نمیخوای ادامه بدی  اما چشم وا کنی و ببینی دورو بریات همه خوابن

وقتی دلت میخواد به همه بگی هیچ چیزی اونجوری نیست که اونا فکر میکنن و هیشکی باورت نمیکنه

بودنت چه معنی میده وقتی بخوای کاری رو انجام بدی و نتونی...

گاهی وقتا ما به جایی میرسیم که از(( من )) منمون چیزی برامون نمونده ، میرسیم به جایی که خیلیا بهش میگن ته خط...

تموم بودنمون رو ازمون گرفتن و فقط از منمون یه بغل غم مونده و یه آه طولانی..

 چشمامونو میبندیم و به هرچیزی که دم دستمونه چنگ میندازیم تا بیشتر از این سقوط نکنیم..

اما غافل از اینکه چنگی که با چشم بسته اس یه سقوط بزرگتره..

من نمیخوام اینجوری بشه..میخوام شروع کنم ..میدونم سخته که کسی به ته خط برسه اما بازم بخواد شروع کنه که دوست بداره که  دوست داشته بشه  که شاد باشه و بتونه اونو با عزیزانش که نمک رو زخماش میپاشن قسمت کنه  ...میبینی ؟ عجب رویی دارم میخوام شروع کنم  دوباره اما اینبار با روحیه ای  باز و چشمایی بازتر

اما چطوری میشه شروع کرد ؟

 شروعی بدون دلهره ، بدون اضطراب ، بدون نگرانی و بدون دلواپسی....

 

نوشته شده در یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات () |

سلام

سلامی که امروز برات مینوسم رنگش فرق میکنه  شاید همرنگ بچگیامون که هیچ رنگی خوشرنگ تر از اون رنگ نیست.....

مریم امروز بد جور دلش گرفته ..

زمانی که بچه بودیم تمام دنیامون حسی بود که توی خاله خاله بازیامون  داشتیم ...توی اون نگاه گرم و خالصی که توعالم بچگی قلبمونو داغ داغ میکرد...فکر میکردیم اگه زود زود بزرگ بشیم  همونایی میشه که فکرشونو میکنیم پس تموم سعیمون این شد که با سرعت نور بزرگ بشیم .

من چشم میگفتم و تو اهسته میخندیدی ..نمی دونستم چشم گفتن من وقتی کلی ادم چشم به فرمان تو هستند به چشمت نمی اد .

بزرگ و بزرگتر شدیم و فاصله ها واسمون رنگ و لعاب گرفتن...دوست داشتنامون رنگ عادت گرفتن  و  پی بهونه بودیم تا از همدیگه ایراد بگیریم...جدا شدیم به همین اسونی ..

رنگی شدیم شایدم همرنگ دنیا...خواستیم باز دل ببندیم شرایطمون عوض شد معیارامون چیزای دیگه شد...دل بستیم دل دادیم دل باختیم... تا به خودم اومدم دیدیم جز اون چند نفری شدم که بازیچه دست اونی بودیم  که تموم دنیام بود

بازم باختم به همین راحتی...

کجای این معادله غلط بود نمیدونم  ..تو بردی قهرمان تر.

اونجوری نگام نکن ..اره قهرمان تری ..کسی که بتونه تو این روزگار تموم دار و ندار کسی بشه قهرمانه ..اما قهرمانتر اونیه که به راحتی همشو زیر پاش لگد کنه و از روش رد بشه  و تو قهرمانتری .

وقتی فکر میکنم میبینم تو چقدر کردی و من نکردم..چقدر گفتی و من نگفتم ..چقدر دیدی و من ندیدم ...چقدر شکستی و من نشکستم .

کوچیکم کردی تا بزرگتر ببیننت..هرچی خواستی گفتی و تو دلت نگهشون نداشتی  چون  تو دل کوچولوت جابیی واسشون نبود ..بدیهامو دیدی و چشمتو روشون نبستی  و اونقدر کردی و گفتی و دیدی  که شکستم اما کاش شکستنم رو هم میدیدی.

دلم میخواست تنبیه رو کم میکردی و تخفیفت رو زیاد

دیوونه ام نه ؟

خواستم بازم شروع کنم اما دیگه نه  دلی واسه طپش داشتم  نه اعتمادی به احساسم نه نایی واسه شروع کردن  نه هدفی واسه ادامه دادن.

حالا من موندم و یه عالمه خاطره...

میبینی این مریمی که تو ساختیش ...

 حالا خیالت قرص شد ؟

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

بنام او:

 

هر که رفت پاره ای از دل مارا با خود برد....

تا حالا به تیکه پاره های سرگردون دلت فکر کردی ؟

به اینکه چند بار دل بستی ؟ چند بار دل شکستی ؟

به اینکه تو دنیایی که هر چیزش روی منطق و قانون میچرخه عشق یه چیز کاملا بی منطق شده ؟

به اینکه صداقت دیگه خنده دار به نظر میرسه ...

به اینکه تو این زمونه وفاداری جرم محسوب میشه ....

به اینکه حالا مد شده که یکی کمه کلاس کار  به چند تا همزمان  داشتنه  ....

به اینکه  معرفت و مردونگی و مرام تو رفاقت یه جور توهینه و شک بر انگییز که چرا فلانی داره اینقده برامون مایه میزاره ؟ حتما خبراییه...

به اینکه چه جوری میشه هنوزم تو این دنیای اهنی دلی رو پیدا کرد که زنگ نزده باشه ،دروغ نگه ، وفادار باقی بمونه و تنها چیزی که واسش مطرح باشه خودت باشی و خودت .....

مسخره اس شایدم خنده دار اما حقیقته یه حقیقت تلخ ...

همه چیز رنگ عوض کرده

شایدم این زندگی ماشینی اینقدر رومون فشار اورده که دوستی و دوست داشتنو از یادمون برده

اونقدر لای منگنه فشارای  زندگی له شدیم که دیگه نایی واسه ادامه دادن برامون نمونده

شایدم اونقدر احساسای زودگذرو تجربه کردیم که دیگه امار درست و غلط بودن احساسمون از دستمون در رفته...

خیلیامونم میگیم که عاشق بشیم دل ببندیم که  چی بشه ؟ یکی دیگه رو شریک بد بختیامون کنیم ؟ اخرش که چی ؟

همه تو یه ترس بزرگ زندگی میکنیم..

هممونم میترسیما اما کسی روش نمیشه بگه ، فکر میکنیم نگیم سنگین تریم و حداقل حفظ ظاهر کردیم . هرکدوممون  یه جوری سرمونو گرم میکنیم تاشاید  داشته هامون جای نداشته هامونو بگیرن اما زهی خیال باطل...

هر قلبی که میطپه نشونه یه زندگیه ..قفستو بشکن ..بیا بیرون به احساسی که اون تو میزنه  بال و پر بده نزار اونقدر اون تو بمونه تا بپوسه ...کافیه بخوای و اراده کنی  مطمئنم که تو میتونی پس شروع کن .... شروعی که با بقیه شروعات فرق داشته باشه ....

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات () |

به نام او:

 

بعد اینهمه سال سکوت و سکون ، شروع کردن و حرف زدن یه کم سخته اما به قول دکتر شریعتی (( وقتی که عشق فرمان میدهد محال سر تسلیم فرو می اورد ))

پس منم با عشق شروع میکنم تا هر نشدنی شدنی بشه .

.

 

نمیدونم تا حالا شده یه لحظه حس کنی تو این زمان و مکان گم شدی؟

 

حس کنی نمی دونی از کجا اومدی و به کجا میخوای بری ؟

 

حس کنی از زمان و مکان جدایی و دنبال بهوونه ای برای بودن باشی ؟

 

میدونم که این احساسو بار ها و بارها تجربه کردی و بعد از اون  یه عا لمه دلتنگی به سراغت اومدن.

 

شایدم یه کم اون ته ته های دلت واسه حال و روز خودت غصه خوردی اما ماها یاد گرفتیم که به قول امروزیا صورتمونو با سیلی سرخ کنیم گرچه این روزا روزگار چنان سیلی هایی به ادم میزنه که جاش تا ابد الدهر تو صورت که چه عرض کنم تو لحظه لخظه های زندگی ادم میمونه .

 

اما اگه یه کم  کم بیاری و خم بشی میشکنی..این رسم روزگاره ماست.....دستتو بزار رو جای سیلی روزگار یه نگاه به اون بالا بنداز یه چراغ بزرگ تو دلت روشن کن و شروع کن .

 اما اینبار سعی کن به  سیلی های روزگار جا خالی بدی ... خستش کن اما نزار خمت کنه وبزار اگه قرار بمیری هم ایستاده بمیری ......

 

نوشته شده در شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸۸ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

خدا

 

این وبلاگ تقدیم به تو مریم نازنین .

اینجا بنویس . برای اونی که نازنین مریم ِ شاید یه روزی خوند .

نوشته شده در شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |


Design By : Night Skin