زمزمه های دلتنگی

من و دلنوشته هام

سلام...یه سلام رنگین:


الان نزدیکای صبح روز دوشنبه اس . اکثرا خوابند اما من دارم فکر میکنم.

وقتی خوب دقت میکنم میبینم واقعا ما آدمها چقدر میتونیم روی رفتار،کردار ، گفتار و گاها زندگی همدیگه تاثیر داشته  باشیم ؟
چقدر میتونیم از گذشته و تجربیات همدیگه برای بهتر کردن شرایط زندگیمون و ساختن فردایی بدون اشتباه تر استفاده کنیم ؟
اینکه چقدر یه دوست میتونه توی رسیدن به آرزوهامون بهمون کمک بکنه و کجاها بهمون پیوند بخوره..

واقعا بهش فکر کردین؟
یعنی  زمان اینجور دوستی ها تموم شده؟
اگه تموم شده پس چجوری میشه که یکی از فرسنگها فاصله میاد تا تورو به دنیای دیگه ای ببره ..از گذشته هات جدا کنه و روشنی فردا رو نشونت بده
واقعا چطور میشه ؟


دوست خوب

دوستی بهم گفت چقدر دلتنگ مینویسی مریم..
چقدر از کلماتت مایوسانه استفاده میکنی.
گفت کمی رنگی تر بنویس.
کمی شادتر و کمی امیدوارانه تر .
گفت کلمات ابزار تواند پس از ابزارت به نحو احسن استفاده کن تا شاید شمعی  پیش پای دوستانت باشی.
ازم خواست تا با دیدی بازتر آشفتگی های ذهنیم رو سر و سامان بدم و به آرزوهام فکر کنم..به آرزوهایی که در دسترسند.
بهم گفت اگه گذشتتو از دلت دور نریزی نمیتونی جایی برای دوست داشتنهای آینده باز کنی
و چه درست و معقولانه میگفت..
آره..فکر میکنم حق با اونه..زیادی به گذشته های تلخم وابسته ام و این باعث میشه درجا بزنم و بی هدف روزهامو بگذرونم.
حالا من اینجام...
درست روبروی افکار پراکنده و آشفته ای که سر تاسر وجودمو پر کرده  بودند
میخوام بشم نقطه مقابل زندگیم.
میخوام برای بدست آوردن دوباره رویاهای از دست رفتم  مبارزه کنم و میدونم که روزی  خوشبختی از آن من خواهد بود.
راستی..ببینم تویی که الان پشت سیستمت نشستی و داری این نوشته هارو میخونی با آرزوهات چه کردی ؟
چقدر از گذشتت بریدی تا به آینده برسی؟
گذشته هاتو دور بریز
ولی ازشون استفاده کن
دوستم میگفت "خوشحالم که شکست های زندگیم منو نشکستند و ابزاری شدند برای رسیدن به خواسته هام  "
و این خوشبختی واقعیه.
گاهی وقتا تلاش برای  خوشبختی از رسیدن به خوشبختی   لذت بخش تره .
دوست خوبم از تو و کلمات جادوییت متشکرم.

نوشته شده در دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٤:۳۸ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات () |

دیشب از ستاره های طلاییت در پهنه ابدی آسمونت خبری نبود

همه ستاره های گمنام و صاحب نام هم آغوش با چراغ نیمه شبت تو کوچه پس کوچه های ابرهای جورواجورت خوابیده بودند.

تنها سمفونی سرگردون نیمه شب تاریکت صدای بغض های بی صدای من بود که گاه و بیگاه از دریچه چشمام راهشونو به بیرون پیدا میکردند...
خدای من ...تو همچین شبی که من میخواستم از دلتنگی هام با تو حرف بزنم تو کجای این اسمون بودی ؟
مهربونم ...باور کن هربار که خواستم از اون از فکرهام..غمهام..آرزوهام و خوره های این ذهن آشفتم با تو حرف بزنم. نمی دونم چرا ارتعاشی مبهم هم آهنگی طپش های قلبم رو به هم میریزه.

خدای مهربونم

خداوندگار من:
گفتم که یه بنده کوچیک و حقیرت میخواد از ته ته های این زمین بزرگ و عظیمت باهات حرف بزنه اما باور کن تمام حرف من گاهی فقط یک کلمه بیشتر نیست...و اون خواستن با اون بودنه...
میدونم الان با خودت فکر میکنی چه بنده مریضی دارم که منو میکشونه پایین و از من میخواد که بهش اونی رو بدم که اون میخواد اما...

خدا جونم ..

این بیماری خیلی وقته رو زمین مسری شده ...این بیماری حاصل تنهایی های بی پایان ما و زخمهای روزگارمونه که بهمون دادی..
روزگاری که یه عده توش به خون خفته اند و یه عده به خون تشنه ..روزگاری که دروغ ..دورنگی..فریب..نامردی و خشونت توش موج میزنه و اگه از این دارو دسته نباشی باختی..
روزگاری که بهارش زردی برگهای هزار رنگ پاییزو داره و همشونم پراکنده زیر پای عابرای دلخسته ای هستن که از زمونه و روزگار شاکین..


میبینی خدا جون؟

.

.

.

حالا خودت بگو
کجای این روزگار برای بودن و تنها بودن و بدون اون بودن قشنگه ؟
حالا میفهمی اینهمه اصرار و اینهمه التماس برای چیه؟

کاشکی اجازه میدادی از درگاه مقدست بخوام که واسه نجات همه اونهایی که ازت چیزی میخوان زودتر تصمیم بگیری..


خدای مهربونم


تموم روزنه های امید به روی سرنوشت بنده هات بسته اس...
سنگینی سنگ قبرهای گورستونهای سرد و ساکتمون پشت زمینت رو هم در هم شکسته..
سنگینی نگاه های هرزه ،هرزه دلان دیدگان و افکار همه رو مخدوش و نگران کرده


خدای من
خواهش میکنم..زودتر تصمیمتو بگیر
چرا که روح من و ماها به طرز وحشتناکی از اینجور بودن خسته اس...

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

دوست من ...

سلام :
میتونی چند دقیقه وقتتو با تموم بی وقتیت بهم بدی؟
میدونی چیه ؟؟
هر کدوم از ماها وقتی حتی یه جفت گوش شنوا واسه شنیدن حرفامون اون بیرون پیدا نمیکنیم پناه میبریم به دنیای مجازی و دوستای مجازی ..اما دوستایی که نه به خاطر ظاهرمون و داشته هامون دوستمون دارن و به ما سر میزنن بلکه احساسات مشترک مون مارو به هم وابسته میکنه ...


دوستیهایی پاک و شفاف که خالصانه و صادقانه توش داشته ها و نداشته ها با هم تقسیم میشن و از هم هیچ طلبی ندارن..

کاش دوستی ها پایانی نداشت...

دوست مجازی من ..از اینکه دوستی مثل تو دارم که منو به خاطر احساساتم و طرز تفکرم دوست داره به خودم میبالم و میدونم که تو فریبنده ظاهرم نشدی...از داشتنت خوشحالم ....

نوشته شده در دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

سلام

بعد از یه سکوت سرد و ممتد و طولانی بازم اومدم اما این روزها تنها تر از همیشه...

این روزها عجیب دلتنگم و تنها تر از تو

اره خدا جون تنها تر از خود خودت...

تویی که اون بالا نشستی و خداییتو میکنی و غمی نداری.

اگه میدونستی غم چیه و چه سنگینه و تلخ و سینه سوز هیچ وقت به بنده هات که با هزاران امید و ناز و ارزو ساختیشون نمیدادی...هیچوقت...

زندگی اجبارست...

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۳:۱۸ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات () |

 

سلام :

نمیدونم اینبار از کجای قصه شروع کنم .با پرسیدن حال و احوالت یا گله گذاری ، شایدم با مرور روزایی که گذروندیم ...

خیلی خوب مثل اینکه نیازی به احوالپرسی نیست پس یه راست میرم سر اصل مطلب :

خودت بگو چقدر نفس نفس زدم تا تورو توی گوشه دنج اولین روز یک ظهر بهاری پیدات کردم و چقدر آروم و و با آرامش و بی نفس زدن  دستم رو ، وازه های سرگردان و  دلم رو پس زدی ؟

هوست کردم . تو مرد همه فصل هام بودی اما حالا تو هیچ فصلی کنارم نیستی و نمیشه پیدات کرد .

خبر جدید اینکه اونی که تو رویاهام بود برای همیشه از رویاهام پاک شد و از اون جلوتر نیومد .

منی که اونو تو عالم واقعیت برای همیشه میخواستم منو از رویاهاش بیرون کشید .

                                                                         

                                                                             .

چقدر بده که تنهاییهمو با کسی قسمت میکنم که تو قسمت من نیست .

من حتی تو کمترین لحظه خلوت و تنهاییش  لحظه ای به ذهنش هم نمیرسم .

دلم شکسته

 آدم رویاهای اون ، حقیقت رو و حقیقت آدم رویاهای منو شکست .

این عدالته یا بی عدالتی ؟

قضاوتش به عهده اونایی که میتونند بین عشق و قسمت و حقیقت دیوار بکشند ....

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

 

سلام :

اونی که دیگه مال من نیستی

نمیدونم حالا که این دلنوشته ها رو می نویسم تو در جستجوی کدوم آرزوی گمشده خودت هستی و خودت آرزوی گمشده کی هستی ؟

ولی هرجا که هستی متاسفم به خاطر همه اون شبهای سرسام گرفته که تا سپیده صبح به خاطر تو دیوانه وار گریه میکردم .

دوست داری حالا بعد از سالها خاموشی یکباره حرفهای منو گوش کنی  ؟؟

حرف که نه...فریادهای فراموش شده و بغضهای فرو خورده و دلتنگی های ندیده شده ...

از من انتظار نداشته باش که سراپای این صفحه های سپید درهم ریخته رو که بناست دردهای دلم تو لابه لای معنی هاشون ، سیاهی درد بی پایان منو ناپدید کنند با توصیف زیباییهای تو سیاه کنم...من دیگه اون آدم سر خورده مایوس و تنهای سابق نیستم

                                                                              .


گذشت زمان ، تو اعماق وجودم ، تو پریشونی روحم  ، تو تار و پودم آتشی شعله ورکرده که هر شعله اش عصاره صد ها هزار کینه و هزاران هزار عشق انسانیه .

طپش قلبم همونی که تو گذشته های پوچ بستر درهم ریخته مشتی عشق  و اشک آسمونی بود طپش همون قلبم ، امروز فریاد ظلمت شکن تاریکی عصیان حقیقت یه عشق به ظاهر جاودانیه .

مریم حالا حصار فولادینیه که اشک عجز تو چهار دیوار شکست بر ندارش زندونیه و دلم سرچشمه آهنگ هاییه که نغمه های شب زنده دارش مقدمه ای بر پایان وحشتناک شب وحشت زده ظلمتهامه .

.

.

.

.

.

                                                                                    من میخوام دوباره زندگی کنم...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

سلام اما یه سلام سبز یواش...

امروز یکم همه چیز خوبه

اصلا میدونی چیه ؟ هر چیزی که آدمو  حقیقی تر و روشن تر و بزرگتر کنه خوبه

هر چیزی که تورو پر کنه از چیزهای خوب که خوبتر بشی قشنگه..

حالا با اینکه بهاره اما مدار صفر درجه اتاق تنهاییم دم کرده و تنهاست بی رطوبت چشمات و خشکه بدون بازدم تو ، شاید هم منتظر کسیه که شرجی بکنه این مه گرفته غمگین رو .

                                                              .

 

                                                           .

تمام روزهامو رنگ میزنم تا شاید یک گوشه این تابلوی رنگارنگ مرموز مکان غیر قابل پیش بینی ملاقات من و تو باشه .

اون روز و اون ثانیه رو گل بارون میکنیم و هر سال میریم یه جای دنج و تو آرزوهای دورمون اونها رو قاب میکنیم و به هیچ کسی هم نشونش نمیدیم..

اینبار نمیزارم هیچ روزی ، پناه من تنها رو ازم بگیره و بی پناه بمونم ..میدونم تورو چشمت میکنن چون همه چیز داری و منو چون تورو دارم...

تویی که نمیدونم کی هستی کجا هستی و کی میای اما میدونم یه روزی یه جایی یه وقتی میای ...

چقدر دلم خوشه نه ؟

نوشته شده در یکشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

داشتم ببین  تیکه تیکه های دفتر دلم پرسه میزدم..راستی !!! من و تو چقدر با هم فرق داشتیم .

یادته ...اون وقتام با تو بودم اما نداشتمت. مال من بودی اما نبودی...

اون وقتام  تو تنهاییهام بهت سلام میدادم

تو خیالم حالت رو میپرسیدم، سراغت رو میگیرفتم ، گداییت میکردم

پرستشت رو نقاشی میکردم ، احساسمو نشونت میدادم ، شعرت میکردم

قابت میکردم ، وقتی اونجوری بودی که نباید می بودی ، وقتی باید منو میدیدی و نمیدیدی  چه فرقی میکرد بودن یا نبودنت  ؟

وقتی جواب دلم برات تنگ شده گفتنم ، خواهش میکنمی بود که به غریبه ترین رهگذرها هم خرجش نمیکردی چیکار باید میکردم ؟

عجب زخمی تو به دلم زدی و روزگار به سرنوشتم . اونقدر که هروقت مینویسم بچه ها میگن چه سیاه مینویسی مریم..رنگی..کلامی..لحنی...

تموم شیرینی های زندگی از یادم رفتن...

میبینی چه تلخ شدم  !!

.

 

 دروغ چرا برای عوض شدن تلاشی هم نکردم خیال هم نبافتم وگرنه میشد مثل تموم پرونده های زندگی آدمهای بازنده ، حق رو به خودم بدم و تورو محکومت کنم و پرونده مختومه بشه اما نکردم چون نخواستم ..

چون گاهی اوقات به آخر خط که میرسی برگشتن از اون دیوونگیه...

از اون دیوونگی ها که اسمش حماقته..

نه اشتباه نکن..جا نزدم ..پشیمون هم نشدم..تاوان حماقت مشترک اشتباه رو من دارم به بدترین وجه ممکن پس میدم

اما شاید همینجا برای پی بردن به اشتباه جای بدی نباشه.

شاید باید بگم خدارو شکر چراکه اگه دیرتر میشد دیگه هیچ راهی برای تشخیص اول و آخر هیچ راهی نبود..

من با تموم سختی ها بازم برنده ام....

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات () |


Design By : Night Skin